گستردگی مرزهای نامحدود ناخودآگاه است، می‌تواند نمادی از مادر بشر و یا زن باشد. از مظاهر خیر است، امّا وقتی شخصی را می‌بلعد وجودش از حیطۀ مظاهر خیر خارج می‌شود و در مظاهر شرّ جای می‌گیرد. یونگ عقیده دارد دریا سمبل روحِ عمیق و مرموز آدمی نیز است؛ مانند روح آدمی از دو قسمت سطح ظاهر (ضمیر آگاه) و عمق واقعی (ضمیر ناخودآگاه) تشکیل شده است. دریا نماد بی‌نهایت، بی‌زمانی و ابدی است، نماد رازهای معنوی. مانند باران و برف نماد تطهیر نیز است. دریا همچنین نماد اجتماع و در پی آن زندگی پرفرازونشیب و پرجنبوجوش است:
«آه اگر انسان از اینجا
بیرون بخزد، چون مار یا سوسماری، و برود، نه!
بال درآورد، بال
و پرواز کند پرواز
به جایی که دیگر جهان به شایعۀ پلیدی نمی‌ماند
به جایی که سفرۀ برشتۀ شن‌ها گسترده
باشد. و انسان آنچنان تنها باشد که
حتی بدون دست و پا، بدون سر و … باشد
و دریا مدام بشویدش
مثل هستیِ درخشان سنگی صاف
و دایرهای
دریا مدام بشویدش».
(اشتیاق، دفترظلالله)

شاعر در زندان به رهایی می‌اندیشد؛ رفتن به جایی که پلیدی، ظلم و وابستگی وجود ندارد. روح و هستی آدمی آنجا از آلودگی‌ها زدوده می‌شود. رفتن به بی‌زمانی و ابدیت وتطهیر شدن، رفتن از سطح هوشیاری و خودآگاه به جهانِ بی‌مرزِ ناخودآگاهی.
«و چیزی بهجز ریگزاری عظیم
که غربال می‌گردد آهسته، پیوسته، در خویش، نیست
و دریای چون آسیابی که کشتی و ماهی و چشمِ نهنگ و فولاد فک و لب کوسه را آرد کرد،
چو تالاب گندیدهای نیمهخشکیده در روبهروست
و منظر چو پرویزنی
که خرد و درشت جهان را فرو برده در کام خود…».
(منظر پایان، دفتر بیا کنار پنجره)
در اینجا دریا از مظاهر شرّ است که همه چیز را در هم کوبیده و با غرقکردن به کام نابودی می‌کشد. جامعۀ دریا که در یأس، غفلت، ظلم و فساد فرو رفته است، دارای تحرک و پویایی نیست و ایستایی و سکون آن را تبدیل به تالاب گندیده کرده است.
«وقتی تو در کنار خیابان
مردی
یک مادهماهی نورانی
که چشم‌های سرخ درشتی داشت
ازسطح آبهای خزر بازگشت و رفت
سوی سکوت تشنۀ اعماق آبها…».
(مرثیۀ تو، دفتر مصیبتی زیر آفتاب)

در این شعر که در مرثیۀ «فروغ فرخزاد» سروده شده است، شاعر معتقد است «فروغ» از کنارِ آبی زلال آمد و مادهماهیِ نورانی که نمادِ افکار، اندیشهها، اشعار، آرمانها، آرزوها، نوپردازی‌های فروغ بود که ذرهذره به سطح خودآگاهی و بروز می‌رسید اینک با مرگِ او دوباره به ژرفای ناهشیاری، رازآلودگی و سکوت بازگشت.

4-3. نمادهای ارگانیک در اشعار رضا براهنی:
در سروده‌های براهنی می‌توان اشعاری را یافت که ویژگی‌های نماد ارگانیک را داراست. نماد ارگانیک با توصیف یک تصویر آغاز می‌شود و در طول شعر این تصویر کانون مرکزی و قطب اصلی شعر می‌گردد و سایر تصاویر و نمادها پیرامون این قطب می‌چرخند و به کامل شدن این تصویر مرکزی و چند لایه شدن معنای آن کمک می‌کنند. این تصویر مرکزی به توصیفات و تصاویر فرعی برای رمزگشایی کاملاً وابسته است:
رضا براهنی دربارۀ زبان مادری و لزوم آموزش و حفظ آن بارها در نوشتهها، مقالات و سخنرانیهایش تأکید کرده است؛ به طور مثال در صفحۀ 34 مقدمۀ کتاب ظلالله مینویسد:
نخستین اشارۀ شدید من به خفقان زبان مادری و از بین رفتن ریشه‌های هویت آذربایجانیان در منظومۀ جنگل و شهر بود که در سال 1343 چاپ شده بود. من صاحبان زبان مردم آذربایجان را در وجود آوازهخوان کوری دیده بودم که در خیابان‌های تهران راه می‌رفت و سرگذشت خود را به این صورت تعریف می‌کرد:
« پدر من دلقکی از دلقکان پادشاهی پیر بود،
مادرم از کولیان ترک،
خواهران من همه در قصرهای شعلهور با نور،
در کنار تختخواب آن سترونشاهزاده،
ایستاده خواب می‌بیند،
بازوان پرتوان مردهای کوه را،
و برادرهای من، آری،
خواجگان نوعروسان امیر تازهای هستند.
من خلف‌تر از پسرهای دیگر بودم
چشمم اما خشک شد در شهر
دایره‌ام را یک زن اندر کوچه دزدید…
پدر من دلقکی از دلقکان پادشاهی پیر بود،
مادرم از کولیان ترک.
پدر من لیک روزی پیر شد
پادشاه پیر را دیگر نخندانید
از پس گردن، زبانش را برون آورده، سوی زاغها انداختند.
زاغها آن تحفه را تا باغهای مادرم بردند.
مادر من، چهره اش چون آسمان تیرۀ شبهای بارانی،
دستهایش موم شفافی در اعماق شبی تاریک
پاهایش چون کبوترهای نیمهجان به روی خاک
شانههایش کاغذی
و دو پستانش سبکتر از دو کیسه کاه
مادرم در کوچه‌ها آنقدر خواند و خواند،
تا صدایش کور شد
مادرم از کولیان ترک بود، لیک گویی آخر عمری زبانش را کسی دیگر نمی‌فهمید.
پدر من دلقکی از دلقکان پادشاهی پیر بود،
مادرم از کولیان ترک
دایره‌ام را یک زن اندر کوچه ای دزدید».
در این اثر نمادین براهنی سعی دارد نشان بدهد که چگونه افراطگرایی قومی و شوونیسم باعث اسارت فرهنگی سایر اقوام و از بین رفتن بخش بزرگی از هویت و فرهنگ آن ها می‌شود.
مردم آذربایجان در طول تاریخ پرفرازونشیب ایران پا به پای سایر اقوام ایستادگی کرده‌اند و اکنون حکومت به قدرت رسیده سعی در نابودی ریشه‌های فرهنگی و زبانی آنها دارد.براهنی با هوشمندی از نماد دلقک استفاده می کند؛ دلقکی درباری که نقاب های مختلفی برای سرگرم کردن دیگران بر چهره دارد، تا جایی که این نقاب ها و بازی ها را به عنوان خودِحقیقیِ خو
یش پذیرفته است و آن ها را واقعی می پندارد؛در نتیجه اسیر آن ها شده است و ارزش ها، فرهنگ و زبان خود را در پس نقاب و بازی ها یش گم می کند و مادر نیز که نمادی از اصالت، سادگی، فرهنگ و زبان است در کوچه پس کوچه های شهر رفته رفته بی صدا می شود.
کور شدن صدا و نامفهومی آن نمادی است که براهنی در سرودۀ دیگری نیز آن را بیان می‌کند:
«گفتیم پدر با ما بیا
دهنش را باز کرد که
حرف بزند اما
یک دهن حرف‌های دهن دیگر را بلعید
و صدای پدر به گوش نمی‌رسید…
مادر چادرش را کناری زده بود و به ترکی چیزی می‌گفت
لکن حرفهایش نامفهوم بود
انگار حروف میخی زبانی کهنه را کشف
کرده بود و تنها با
جیغ می‌توانست آن را به دنیا
اعلام کند…».
(حماسۀ معکوس، دفتر ظلالله)

سرنوشت نسل بی‌هویت نیز سرنوشت شوم خواجگان اخته، کنیزکان زندانی در قصر سترون و یا آوارگی و کوری است. «دایره»که باز می‌تواند نمادی از فرهنگ و زبان و هویت مردم آذربایجان باشد در شلوغی‌های شهر دزدیده می‌شود.
در چهار دفتر شعر براهنی با چهار شعر مواجه می‌شویم که از نظر ساختار و مضمون شبیه به هم هستند؛ «جنگل و شهر» از دفتر جنگل و شهر،«مصیبتی زیر آفتاب » از دفتر مصیبتی زیر آفتاب، «حماسۀ معکوس» از دفتر ظلالله و دفتر شعر بلند اسماعیل.
در این چهار اثر ما با مضمون سفر روبهرو می‌شویم؛ سفری برای تغییر و بازسازی. بحث «سفر و قهرمان» از نمادهای دیرینه است که نمونه‌های زیادی از آن را در ادبیات کلاسیک داشتهایم؛ نظیر داستان سفر رستم و اسفندیار در هفتخوانهایشان، سفرهای سی مرغ برای یافتن سیمرغ و شیخ صنعان در منطقالطیر عطار و غیره.
قهرمان برای قهرمان شدن ناگزیر از سفرکردن است و سفر نمادی است برای تغییر و تحول؛ اما هر سفری مراحلی دارد:
هر سفری به طور طبیعی آغازی دارد که معمولاً برای نجات شخص یا مردم صورت می‌گیرد. این سفر یک سفر عادی نیست، بلکه سفری مشقت‌آمیز است. قهرمان در این سفر تنها بوده و یا با کمک دیگری یا دیگران باید آن را به فرجام برساند.
بعد از آن و در دل این سفر، مرحلۀ دگرگونی و استحاله آغاز می‌شود؛ شخص در طی سفر خود، بهواسطۀ تجربه‌های عینی و عملی دچار دگرگونی شخصیتی می‌شود و معمولاً رشد و کمال می‌یابد. گاه برای رسیدن به این رشد باید اندوه و دردی را نیز متحمل شود و چالش‌ها و درگیری‌های پیشآمده را پشت سر بگذارد.
خطرکردن بخش تفکیکناپذیر از سفر قهرمانی است؛ در این مرحله است که چهرۀ اصلی قهرمان شکل می‌گیرد و از یک انسان معمولی و حتی با توانایی‌های محدود به قهرمان یک ملت مبدل می‌شود. سپس مرحلۀ بازگشت فرا می‌رسد. قهرمان اینک باید به نقطۀ شروع سفر خود بازگردد.
در سرودۀ جنگل و شهر «راوی» از جنگل حرکت می‌کند تا به شهر برود.براهنی با توصیف تصاویر مختلف شروع به فضاسازی می‌کند و ویژگی‌های جنگل را پیش چشم خواننده می‌آورد:
«لحظه ای بعد از غروب
قلب معشوقم به کنجی از قفس، از خانه پا بیرون نهادم
و قفس در دست
بر فراز جادهای که جنگلی را از میان تپه‌ها می‌کند
راه افتادم به سوی شهر
از همه جای شب جنگل، سرود آشنایی را
میشنیدم خوب
میشنیدم نغمۀ رنگین جهان برگ‌ها را از طریق گوش‌های چشم‌ها
لمس می‌کردم تحرک‌های مرموز گیاهان را
و زمین گهوارۀ شب را تکان می‌داد
زیر پاهایم
خویشتن را چون گیاهی سبز تسلیم نسیم سرد می‌کردم
میشنیدم در مه جنگل
در درختان مرغ‌ها آواز می‌خوانند
گاه نجوای نسیم
همچو نجوای زنی عاشق درون شب
میگذشت از لابهلای شاخه‌های جنگل تاریک
شاخه‌ها و برگها، با مرغ‌ها آواز می‌خواندند
زین ستاره زآن ستارۀ شب،
می شنیدم من صداهای بلورینی
دست نامرئی شب
خوشهای از جنگل خاموش ساخت
خوشه را در دامنم انداخت
باز کردم بازوان قلب خود را سوی آن خوشه
هستی من، هستی شب بود و جنگل بود…».

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   نور فلورسنت، انکوباتورها

راوی عاشق با طبیعت یکی شده است، روح او روح لطیف و بکر طبیعت است، جان و دلش با سادگی و بی‌آلایشی طبیعت و حیوانات گره خورده است:
«خون من، خون گیاهان بود
بر سر هر رگ هزاران باغ
هرچه می‌گفتند و می‌خواندند، با من بود
من تمام خواب‌های خویشتن را با حقیقت جنگل روبهرو دیدم
چشم من آب زلال چشم حیوان‌های جنگل بود
و گیاهان، ریشههاشان در تن من بود
و زمین در زیر پایم بود
میشنیدم لیک،
جنبش آن را به روی شانه‌های خویش
من جهان را شستشو می‌دادم از ناپاکیاش
من زمان قابل لمس زمین بودم
من زمین قابل لمس زمان بودم
عقل من دیوانه بود
مغز من در قلب من جا داشت…».

در این میان، راوی مسحور آواز خوش یک پرنده می‌شود؛پرنده ای که نمادی از طبیعت بکر و ساده است، نمادی از عشق و نغمه های عاشقانه است، پرنده ای که با روح سبز راوی همراه می شود و مانند فانوسی راه را برای او روشن می کند تا راوی قدم در مسیر سفر بگذارد:
«در دل جنگل
یک پرنده ناگهان از شاخه ای پر زد
در فضای بیکرانی پر زد و پر زد
و سپس آرام آمد بر سرم بنشست
چشمهایش را به راهم دوخت
سایۀ فانوس‌های سبزرنگ چشمهایش را
بر فراز جاده‌ام انداخت
ناگهان
او سرودش را چنان سرداد سوی مرغ‌های دیگر جنگل
و سرود او چنان از مغز من، بر قلب من، وز قلب من، بر پای من بارید
و رگانم را به رقص آورد
آن پرنده بر سر من در شب جنگل چنان آوازهایی خواند
که صدایش جمجمه‌ام را مثل شمشیری
از میان بشکافت< br />و پرنده در دل مغزم نهان شد پاک
چشمهایش چشمهایم، بالهایش بازوانم شد
من به راه افتادم آنگه، تندتر از پی
از فراز جاده ای که جنگلی را از میان تپه‌ها می‌کند…».

ناگهان در تپۀ نزدیک به شهر اتفاقی می‌افتد:
«ایستاده بر فراز تپهای، آرام،
جامهای از برف پر نور سپیده بر فراز شانه‌های من
ناگهان تیری به پیشانیم خورد
و نگاهم را میان تپه‌ها و آسمان آویختند
خون پیشانیم روی برف ریخت
خون پیشانیم روی تپه‌های سرد ریخت
و سپیدی رنگ سرخی یافت
مشت خورشید، آسمان کاغذی را پاره کرد…».
درجنگلی که تمام حیوانات در امنیت،شادی و سرخوشی زندگی می کردند،نشانی از خشونت وکشتار نبود،هرچه بود روح زندگی و نغمه های خوش پرندگان بود که عاشقانه می خواندند.درحالی که در شهر فریاد و هیاهوی ناامنی است،صدای تیر و کشتار است.تیر که نمادی از خشونت شهرنشینان است به پیشانی راوی می خورد یعنی جایی که نغمه های عاشقانۀ پرنده،لانه کرده است؛درشهر جایی برای عاشقان نیست.

راوی به شهری رسیده است با این ویژگیها:
«ایستاده در میان ناچارراه شهر، خشکیده
پیکری میگفت:
«هر چه بادا باد
هیچکس پایان این روز چنان شب را نمی‌داند!».
سنگ سنگینی به زیر پای پیکر بود و خود می‌خواند:
«هرچه بادا باد!
اسکلت‌ها را بسوزانید
و قفسهایی بسازید آهنین و سخت
از برای

دسته‌ها: پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید