ط آرجیل و لو (1990) در مورد تعریف شادکامی صورت گرفت، مشخص شد هنگامی که از مردم پرسیده می شود شادکامی چیست؟ آنها دو نوع پاسخ را مطرح می کنند: اول اینکه ممکن است حالات هیجانی مثبت (مانند لذت) را عنوان کنند و دوم، آن را راضی بودن از زندگی به طور کلی و یا در بیشتر جنبه های آن بدانند. بنابراین، به نظر می رسد که شادکامی دو جزء اساسی (عاطفی و شناختی) دارد که بعد عاطفی آن موجب می گردد انسانی که دارای احساس شادکامی است، از نظر دیگران به عنوان فردی بشّاش و سرزنده شناخته شود و در مناسبات اجتماعی نیز بتواند راحت تر با دیگران ارتباط برقرار کند. همچنین از بعد شناختی نیز چنین فردی، نگرش مثبتی نسبت به دنیای پیرامون خود دارد و اتفافات و رویدادهای اطراف خود را با دیدی خوش بینانه می نگرد.
شوارز و استراک49 (1991) معتقدند که افراد شادکام کسانی هستند که در پردازش اطلاعات در جهت خوش بینی و خوشحالی سوگیری دارند؛ یعنی اطلاعات را طوری پردازش و تفسیر می کنند که به شادمانی آنها منجر شود.
مایرز و داینر50 (1995) نیز عقیده دارند که شادکامی دارای مؤلفه های عاطفی، اجتماعی و شناختی است. مؤلفۀ عاطفی باعث می شود که فرد همواره از نظر خلقی شاد و خوشحال باشد. مؤلفۀ اجتماعی موجب گسترش روابط اجتماعی با دیگران و افزایش حمایت اجتماعی می شود. مؤلفۀ شناختی موجب می گردد فرد نوعی تفکر و پردازش اطلاعات ویژه خود داشته و وقایع روزمره را طوری تعبیر و تفسیر کند که خوش بینی وی را به دنبال داشته باشد (به نقل از کار، 2004).
به نظر آرجیل، مارتین51 و لو (1995) سه جزء اساسی شادکامی عبارتند از: هیجان مثبت، رضایت از زندگی و نبود هیجانات منفی از جمله افسردگی و اضطراب. او و همکارانش دریافتند که روابط مثبت با دیگران، هدفمند بودن زندگی، رشد شخصی، دوست داشتن دیگران و طبیعت نیز از اجزای شادکامی به حساب می آیند.
داینر (2002) معتقد است که شادکامی، نوعی ارزشیابی است که فرد از خود و زندگی اش به عمل می آورد و مواردی از قبیل رضایت از زندگی، هیجان و خلق مثبت، فقدان افسردگی و اضطراب را شامل می شود و جنبه های مختلف آن نیز به شکل شناخت ها و عواطف است.
هیلیز52 و آرجیل (2001) بیان می دارند که شادکامی به عنوان یکی از عوامل مؤثر در به وجود آوردن یک زندگی مطلوب حالتی مطبوع و دلپذیر است که از تجربه هیجان های مثبت و خشنودی از زندگی نشأت می گیرد و از نظر کارکردی اهمیتی دوگانه دارد: از یک طرف احساس مثبتی است که از حس ارضاء و پیروزی حاصل می شود، لذا تجربه های غیرقابل اجتناب ناکامی، ناامیدی و در مجموع عواطف منفی را بی اثر می سازد. از طرف دیگر اشتیاق انسان ها را برای پرداختن به فعالیت های اجتماعی آسان می سازد و طبعاً چنین حالت خوشایندی با فقدان افسردگی، اضطراب، پرخاشگری افراد همراه است.
2-4 اثرات شادکامی
از دیدگاه سلیگمن (2002) هیجان های مثبت و منفی از یکدیگر توسط درجه ای که ما را برای بازی های برنده- برنده یا بازی های بازنده- برنده آماده می کند، قابل تغییر می باشد. از دید تحولی احساسات منفی مثل ترس و خشم اولین دفاع ما در مقابل تهدید به حساب می آیند. بطور مثال احساسات منفی توجه را به منبع خطر یا تهدید محدود کرده و ما را برای حمله تجهیز می کنند. احساسات منفی ما را برای بازی هایی که در آن یک برنده و یک بازنده وجود دارد، آماده می کند. در مقابل احساسات مثبت با گسترش توجه، ما را از محیط اطراف اجتماعی و فیزیکی بیشتر آگاه می کند. این افزایش آگاهی، دید ما را نسبت به عقاید جدید باز کرده و خلاقیت را افزایش می دهد؛ در نتیجه هیجان های مثبت ما را برای بازیهای برنده- برنده آماده می کنند (آیزن53، 2006). تحقیقات نشان می دهد که افراد افسرده نسبت به مهارت های خود قضاوت های دقیق تری انجام می دهند. در مقابل مردم خوشحال مهارت های خود را زیاد برآورد کرده و حوادث مثبت را بیشتر از منفی به خاطر می سپارند ولی در برنامه ریزی بهترند زیرا از استراتژی های مهم مثل جستجوی اطلاعات مرتبط با سلامتی استفاده می کنند (آسپین وال54، 2001؛ به نقل از کار55، 2004).
2-5 دیدگاه های نظری در مورد شادکامی
دیدگاه لذتی (هدونیک): تاریخچۀ این دیدگاه به قرن چهارم قبل از میلاد باز می گردد. برخی از فیلسوفان یونانی هدف از زندگی را تجربه لذت و به حداکثر رساندن آن می دانستند. از نظر آنان شادکامی کل لحظات لذت بخش زندگی افراد است. این دیدگاه از طریق افراد دیگر منجمله هابز56 و بنتهام57 پیروی گردیده است. هابز معتقد بود که شادکامی دنبال کردن موفقیت آمیز امیال ذاتی انسان است. دی سد بر این باور بود که دنبال کردن احساس لذت هدف نهایی زندگی است. بتنهام نیز ادعا داشت که برای ساختن یک جامعه خوب کوشش افراد برای به حداکثر رساندن لذت و علائق فردی مهم است. در واقع دیدگاه مسلط بین روان شناسان هدونیک آن است که خوشبختی شامل شادکامی ذهنی و تجارب لذت بخش می باشد (رایان و دسی58، 2001). اکثر پژوهشگران در روانشناسی لذت گرایی جدید از مفهوم خوشبختی ذهنی به عنوان متغیر اصلی استفاده می کنند. این مفهوم شامل سه جزء یعنی خشنودی از زندگی- وجود خلق مثبت و فقدان خلق منفی می باشد که غالبا تحت عنوان شادکامی نامیده می شود (داینر و لوکاس59، 1999).
دیدگاه ایدایمونیک: به رغم رواج دیدگاه هدونیک تعدادی از فلاسفه، صاحب نظران و علمای دینی چه در غرب و چه در شرق این موضوع را زیر سوال بردند که شادکامی به خودی خود به عنوان ملاک اصلی خوشبختی باشد. از نظر آنها شادکامی واقعی یا تجلی فضیلت با انجام دادن اعمال ارزشمند حاصل می گردد. واترمن60 (1993) معتقد بود که مفهوم ادایمونیک، خوشبختی و شادکامی را براساس خود واقعی یا “دایمون” آنها تعیین می کند. بر طبق نظر وی این نوع شادکامی موقعی به دست می آید که فعالیت های زندگی افراد بیشترین همگرایی یا جور بودن را با ارزشهای عمیق داشته باشد و آنان نسبت به این ارزش ها متعهد گردند. تحت چنین شرایطی احساس نشاط و اطمینان به وجود می آید. واترمن این حالت را به عنوان جلوه بیانگری فردی نامید و همبستگی بالایی بین آن و اندازه های خوشبختی و شادکامی بدست آورد. ریف و سینگر61 (2002) خوشبختی و شادکامی را دست یابی به لذت نمی دانند بلکه آن را به عنوان کوششی در جهت کمال در نظر می گیرند که بیانگر تحقق توان بالقوه فرد است. آنان شواهدی ارائه نمودند که نشان می دهد زندگی کردن به صورت ایدایمونیک که حاکی از خوشبختی روانشناختی است بر سیستم های فیزیولوژی خاصی تاثیر می گذارد که مربوط به کارکرد دستگاه ایمنی است و ارتقاء سلامتی را در پی دارد.
نظریه داینر و همکاران: بر طبق این نظریه، شادکامی ارزشیابی هایی است که افراد از خود و زندگیشان به عمل می آورند. این ارزشیابی ها می تواند جنبه شناختی داشته باشد مانند قضاوت هایی که در مورد خشنودی او از زندگی صورت می گیرد و یا جنبه عاطفی که شامل خلق و هیجاناتی است که در واکنش به رویدادهای زندگی ظاهر می شود. لوکاس و داینر (2000) با اشاره به بررسی ویلسون62 (1967) در مورد شادکامی معتقدند بسیاری از نتیجه گیری های او از طریق مطالعات بعدی مورد تأثیر قرار گرفته است. ویلسون با بررسی شواهد تجربی و همبسته های شادکامی این طور نتیجه گیری کرده بود که فرد شادکام فردی است زنده دل، سالم، فرهیخته، برون گرا، خوشبین، آزاد از نگرانی، مذهبی، دارای عزت نفس بالا، برخوردار از اخلاق حرفه ای، تمایلات ذوقی و هوش (داینر و همکاران، 1999). در این نظریه ویژگی های فرد شادکام عبارتند از: داشتن دستگاه ایمنی قویتر و عمر طولانی تر، برخورداری از روابط اجتماعی بهتر، مقابله موثر با موقعیت های مشکل، خلاقیت و موفقیت بیشتر و گرایش زیادتر برای کمک به دیگران (داینر، 2002).
نظریه آرجیل و همکاران: بنا بر نظریه آرجیل و همکاران شادکامی از دو جزء عاطفی و شناختی تشکیل شده است. از نظر آرجیل و همکاران شادکامی متضاد افسردگی نمی باشد اما شرط عدم افسردگی را برای شادکامی لازم می دانند. آنان بر این باورند که اگر از مردم سوال شود که منظور از شادکامی چیست؟ دو نوع پاسخ را مطرح می کنند: الف) ممکن است حالات هیجانی مثبت مانند لذت بردن را عنوان کنند. ب) و ممکن است به طور کلی آن را راضی بودن از زندگی یا رضایت از بیشتر جنبه های زندگی بدانند (آرجیل و داینر، 1995).
نظریه های میان فرهنگی شادکامی: فرهنگ نقش مهمی در شکل گیری مفهوم شادکامی دارد. در واقع نظریه های میان فرهنگی رابطه فرهنگ را با شادکامی مشخص می کند. کریستوفر63 (1994) ریشه تعاریف مربوط به خوشبختی و شادکامی را در عوامل فرهنگی می دانند. از نظر مارکوس و کیتایاما64 ( 1994) مردم در فرهنگ های مختلف تفسیرهای متفاوتی از خود، دیگران و رابطه بین خود و دیگران در جامعه پیدا می کنند. اما به طور کلی در نظریه های میان فرهنگی به دو نوع فرهنگ توجه شده است که تحت عناوین فرهنگ های فرد گرا و فرهنگ های جمع گرا شناخته می شود. در فرهنگ های فرد گرا بر استقلال و انگیزه های فردی تاکید می شود و به رغم اینکه در این نوع فرهنگ ها نرخ طلاق و خودکشی65 بالاست، گزارش ها حاکی از بالا بودن سطح شادکامی و خوشبختی در آنها می باشد (به نقل از داینر و سوه66، 1997). بر طبق این نظریه مردم در فرهنگ های فرد گرا علت وقایع را بیشتر به خودشان نسبت می دهند و از این رو با پیگیری علائق و آرزوهای شخصی به شادکامی بیشتری نایل می آیند. از طرف دیگر در مواقع بحرانی حمایت اجتماعی اندکی در این نوع فرهنگ ها وجود دارد، به همین دلیل نسبت خودکشی و طلاق بالا می باشد. بنابراین اگر در فرهنگ های جمع گرا شادکامی کمتر باشد به همان نسبت افسردگی و تنهایی نیز کمتر است. گزارش های دیگری وجود دارد که نشان می دهد عزت نفس و خشنودی از زندگی که از عناصر شادکامی است در فرهنگ های فردگرا بالاتر می باشد (داینر و داینر، 1995). در فرهنگ های شرقی تاکید بر آن است که افراد به عنوان قسمتی از واحد های متنوع جامعه باشند و با آن جور شده و نسبت به آن احساس تعلق و تعهد داشته باشند و به طور کلی به جای تاکید بر اسناد های فردی بر روابط اجتماعی تکیه می گردد. بطور کلی در این نوع فرهنگ ها ارزش هایی مانند یکپارچگی اجتماعی منجر به شادکامی می گردد. در حالی که در فرهنگ غرب راه رسیدن به شادکامی خودمختاری و پایداری فرد در برابر عوامل اجتماعی است که به شادکامی منجر می گردد. بر طبق این نظریه فرهنگ اثر تعیین کننده ای بر این دو شیوه ی دستیابی به شادکامی دارد (لو، گیلمور و کااو67 ، 2001).
2-6 منابع و عوامل مرتبط با شادکامی
مجموعه نظریه پردازان و پژوهشگران در کارهای علمی خود سعی کرده اند منابع و عوامل مؤثر بر شادی یا شادکامی را معرفی نمایند. این منابع و عوامل می تواند تحت مجموعه عوامل شناختی، عاطفی، اجتماعی و جسمانی مورد بحث قرار گیرد که در ادامه به آن می پردازیم.
2-6-1 شادکامی و بعد شناختی
برخی از شناخت ها یا سبک های فکری، پولینا68 یا نگاه کردن به طرف روشن قضایا، را تشکیل می دهند. این سبک های فکری عبارت اند از: کنترل درونی69، خوش بینی70، خلاقیت71 و هدفمند بودن در زندگی که همگی با شادکامی همبستگی بالایی دارند. این عوامل به قدری قوی اند که می توان آنها را بخشی از خوشبختی دانست (آرجیل، 1383). ارتباط میان شادکامی و مؤلفه های ذکر شده به شرح ذیل می باشد.
1- کنترل درونی: مفهوم منبع کنترل به اشکال بسیاری در سراسر تاریخ بشری ظاهر شده است. جولیان راتر72 یکی از نظریه پردازانی است که به مفهوم منبع یا

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه ارشد درموردخودکارآمدی، سلامت روان، تفکر راهبردی
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید