دانلود پایان نامه

عینکی چخوف
ریش پهن و چشم‌های گود افتادۀ یک تولستوی هفتادساله
سر تازهتراشیدۀ مایاکوفسکی
یک روز پیش از خودکشی
ریش سفید همینگوی
چشم‌های الکلی فالکنر دیده می‌شد
مادر،کاسۀ گدایی بهدست به این عکس‌ها نگاه
میکرد و به ترکی می‌گفت:
«بولاریندا هش بیری بیزیم کیشی لریمیزه اوخشامیر»
برادر به فارسی به عابران می‌گفت:
«به این زن رحم کنید
شوهرش تازه مرده خودش هذیان می‌گوید»
خواهر سکه‌های زرد وکوچک را که
مثل برگ‌های خشک آخر پاییز می‌ریخت
جمع می‌کرد
و ما همه به راه خود ادامه می‌دادیم؛ زیرا که
باید به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می‌رسیدیم…».
راوی ضمن سفر ویژگی‌های مردم شهر را نیز بیان می‌کند؛ مردمی که تکاپویی برای تغییر اوضاع ندارند و مردگانی در ظاهر زندهاند، دلالانی که تنها به فکر کسب ثروت هستند:
«بازارها شبیه سردخانۀ دادگستری بود
مردگان ردیف نشسته در این سوی و آن سوی
با این فرق که مردگان بازار با هم دادوستد می‌کردند
ناگهان مردهای از گوشه ای بیرون می‌پرید
ـ مثل قدیسی که از یک کاشی بیزانسی دررفته باشد ـ
و می‌گفت: بخر!
و جیب‌های جوان ما خالی‌تر از آن بود که
اندیشۀ خرید از آن برون بخزد
هیاهوی عبث و پیچاپیچ
هیاهوی مردۀ بازارها را
همچون جسد سرطانی پدر پشت سر می‌گذاشتیم
از میدان سپه دیوانهوار بالا می‌آمدیم
شاه و شاهرضا را سراسیمه می‌دویدیم به جایی که
مقاطعهکاران، مهندسان، دلالان
ـ این ستون عظیم دشمنان ما ـ
ودکا می‌نوشیدند
و کباب‌ها را با انگشت‌های به خون آلوده
از سیخ‌های داغ بیرون می‌کشیدند…».

راوی (قهرمان) نماد قشر محروم جامعه است که در فقر و بدبختی دست و پا می‌زنند و در مقابل حکومت ظالم و سودجویان منفعت طلب بی‌اعتنا به وضعیت این قشر، ثروت و قدرت بیشتری کسب می‌کنند:
«و آنگاه به مادر که
نگاه می‌کردیم می‌دیدیم که در گوشهای از خیابان نشسته
چادرش را کنار می‌زدیم
بودای مؤنث را می‌دیدیم که
بر فقر پسرانش اشک می‌ریزد
دستش را می‌گرفتیم، بلندش می‌کردیم
به راه رفتن خود ادامه می‌دادیم؛ زیرا که
باید به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم، می‌رسیدیم
شاه نفت را چون گیلاس در دست گرفته
بهسلامتی غرب می‌نوشد
و شهبانو پستان آهوی مام میهن را با لبان کلفتش می‌دوشد
شب در زیر ستارگان
روز در معبر خورشید
هر ماه
هر سال…».

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   هوایی، میانگین، گیاه

هرچه راوی به زمان حال نزدیک‌تر می‌شود اوضاع زمانۀ او بدتر می‌شود؛ زمانهای که ظلم و فساد همه جای آن را فرا گرفته است؛ از سربازخانه‌ها تا دانشگاه‌ها و راوی می‌داند که امید نجات اوضاع در آنجا نیست:
«سربازخانه‌ها نجاست خود را در آفتاب پهن
کردهاند
نجاست دانشگاه‌ها بدتر از آن است؛ زیرا که
نجاست در مغز استادان رسوب کرده
از یبوست بدل به بتون مسلح شده
امید ما آنجا نبود…».

راوی می‌داند که باید خودش دست به کار شود و اوضاع را مساعد کند، باید تنها امیدش به خودش و همفکرانش باشد. پس شروع به مبارزه می‌کند و بهخوبی می‌داند که پایان این راه مرگ است:
«باید به راهرَوی خود ادامه می‌دادیم
به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می‌رسیدیم
مرگ فانوسی بود از میانۀ مه روبهرو نزدیک
میشد
ما برگزیدگان مرگ بودیم
و مرگ در برابر، روشن بود آنچنان که گویی
اسبی سپید از زمینۀ ظلمت می‌درخشد
شب به دور هم می‌نشستیم
ـ همچون حیوان‌های کوچک و مظلوم ـ
طرح پشت طرح
انگار از روی غریزه می‌کشیدیم


دیدگاهتان را بنویسید